تحلیل کتاب Frankenstein فصل 11 و 12

تحلیل کتاب Frankenstein فصل 11 و 12

آموزش زبان انگلیسی با استفاده از کتاب‌های داستان، یکی از روش‌های جذاب و مؤثر برای تقویت مهارت‌های زبانی است. این روش به یادگیرنده کمک می‌کند تا واژگان و ساختارهای گرامری را در بستر واقعی و کاربردی بیاموزد. علاوه بر این، خواندن داستان‌ها باعث افزایش علاقه و انگیزه در فرآیند یادگیری می‌شود.

مجموعه کتاب‌های Oxford Bookworms  با سطوح مختلف، گزینه‌ای عالی برای تقویت مهارت خواندن زبان انگلیسی است. این کتاب‌ها با داستان‌های جذاب و ساده‌سازی‌شده، به یادگیرندگان کمک می‌کنند زبان را به‌صورت طبیعی‌تر و مؤثرتر بیاموزند.

در این مقاله، یکی از کتاب‌های سطح سوم این مجموعه به نام Frankenstein  را بررسی می‌کنیم. ابتدا خلاصه‌ای کوتاه از داستان ارائه می‌دهیم و سپس با ترجمه و تحلیل فصل‌ها پیش می‌رویم تا ببینیم چگونه این کتاب می‌تواند به یادگیری زبان انگلیسی کمک کند.

معرفی کتاب

نام کتاب: Frankenstein
نویسنده: مری شلی (Mary Shelley)
سطح: ۳ (مناسب برای زبان‌آموزان سطح پیش‌متوسط تا متوسط در مجموعه Stage 3)

کتاب Frankenstein یکی از مشهورترین و کلاسیک‌ترین داستان‌های ادبیات انگلیس است که در نسخه‌ی ساده‌شده‌ی مجموعه Oxford Bookworms  برای زبان‌آموزان بازنویسی شده است. داستان کتاب Frankenstein درباره‌ی دکتر ویکتور فرانکنشتاین است؛ دانشمندی جوان و بلندپرواز که با آزمایش‌های خود موفق می‌شود موجودی زنده از اجزای بدن انسان‌ها خلق کند. اما این موفقیت به‌جای شادی، آغازگر ترس، اندوه و حوادثی تراژیک می‌شود.

زبان ساده، روایت روان و در عین حال فضای پرهیجان و پرتنش داستان، این کتاب را به گزینه‌ای بسیار مناسب برای تقویت مهارت خواندن و افزایش دایره‌ی لغات زبان انگلیسی در سطح متوسط تبدیل می‌کند.

در ادامه، کتاب Frankenstein را فصل به فصل مرور کرده و همزمان به تحلیل و ترجمه بخش‌هایی از متن می‌پردازیم تا ببینیم چگونه مطالعه‌ی این اثر می‌تواند به یادگیری بهتر زبان کمک کند.

ویژگی های کتاب

کتاب Frankenstein  از مجموعه سطح سوم Oxford Bookworms با حدود ۱۰۰۰ واژه کلیدی نوشته شده و برای زبان‌آموزانی که از سطح مبتدی فراتر رفته‌اند، گزینه‌ای مناسب است. این کتاب با فضای هیجان‌انگیز و کمی ترسناک خود، واژگان مرتبط با علم، اخلاق، احساسات و روابط انسانی را در قالب داستانی جذاب آموزش می‌دهد. ساختار ساده جملات و روایت اول‌شخص از زبان ویکتور فرانکنشتاین، درک مطلب را آسان‌تر می‌کند و به زبان‌آموز کمک می‌کند ارتباط بهتری با شخصیت اصلی و موجود اسرارآمیز داستان برقرار کند. هر فصل به‌تدریج خواننده را وارد دنیایی پر رمز و راز و پرماجرا می‌کند که هم در مسیر یادگیری زبان مفید است و هم حس کنجکاوی و هیجان را در او تقویت می‌کند.

داستان

در فصل‌های یازدهم و دوازدهم Frankenstein، داستان بر ویکتور و زندگی او پس از وقایع دردناک گذشته تمرکز دارد. او با ترس، اضطراب و احساس گناه روبه‌روست و همزمان تلاش می‌کند تا به خانواده و عزیزانش نزدیک شود و دوباره آرامش پیدا کند. در این فصل‌ها، ویکتور مسیر بازگشت به خانه، دیدار دوباره با الیزابت و مراقبت خانواده از او روایت می‌شود. با وجود تهدیدها و خطرهای نهفته، فصل‌ها به بازسازی روابط انسانی، امید به آینده و تلاش برای امنیت و خوشبختی ویکتور می‌پردازند، و خواننده با احساسات درونی و تصمیمات مهم او همراه می‌شود.

راهنمای متن

در این مقاله، تمامی کلمات دشوار با ترجمه فارسی آن‌ها ارائه شده‌اند. برای راحتی مطالعه، کلمات بر اساس نوع دستوری دسته‌بندی شده‌اند:

  • اسم‌ها (n)
  • افعال (v)
  • صفت‌ها (adj)
  • قیدها (adv)
  • حروف اضافه (prep)
  •   افعال چند کلمه‌ای / فریزال ورب‌ها (phrasal verbs)

همچنین، تمامی کلمات مهم و کلیدی در متن پررنگ شده‌اند تا راحت‌تر دیده شوند و یادگیری آن‌ها آسان‌تر شود. این روش به خواننده کمک می‌کند تا هم معنی و هم نقش دستوری هر کلمه را به سرعت درک کند و در بهبود مهارت‌های زبانی خود استفاده نماید.

 فایل صوتی:

متن اصلی:

CHAPTER 11
One evening two months later I was sitting in my laboratory. Most of my work was done, and I could finish the woman monster that night. But I wondered if I should finish the work. Was I making a monster more evil than the first creature? Perhaps a thousand times more evil. How could I know? Perhaps the woman monster would be another murderer. She had not promised to stay away from other people. Perhaps the two monsters would hate each other without end. and would kill, and murder, and destroy.

As I thought these things, I looked up at the window. Suddenly, in the moonlight, I saw the monster’s awful face looking at me. And in his yellow eyes I could see only hate and evil. I knew he would not keep his promise.

I went over to the laboratory table where the new creature was lying. I pulled off the wires that joined her to my machine. I took a sharp knife and cut through the body that I had joined together so carefully. Through the window the monster saw me destroy his woman. With a loud and miserable scream of sadness and lost hope, he ran into the laboratory.

ترجمه متن:

فصل یازدهم

در دو ماه بعد، یک شب در آزمایشگاهم نشسته بودم. بیشتر کارم تمام شده بود، و می‌توانستم آن شب هیولای زن را تمام کنم. اما تردید داشتم که کار را تمام کنم. آیا داشتم هیولایی شیطانی تر از موجود اولی می‌ساختم؟ شاید هزار برابر شیطانی تر. چطور باید می‌دانستم؟ شاید هیولای زن قاتل دیگری می‌شد. او قول نداده بود که از بقیه مردم دور بماند. شاید دو هیولا تا ابد از هم دیگر متنفر می‌شدند. و می‌کشتند، به قتل می‌رساندند و نابود می‌کردند.

وقتی به این چیزها فکر می‌کردم، به پنجره نگاه کردم. ناگهان در نور ماه صورت وحشتناک هیولا را دیدم که به من نگاه می‌کرد. و در چشمان زرد رنگش فقط تنفر و شرارت را دیدم. می‌دانستم که قولش را نگه نخواهد داشت.

به طرف میز آزمایشگاه، جایی که موجود جدید دراز کشیده بود رفتم. سیم هایی را که از او به ماشینم متصل بود را جدا کردم. چاقوی تیزی برداشتم و بدنی را که با دقت به هم متصل کرده بودم را جدا کردم. هیولا از پنجره دید که زنش را نابود کردم. با فریادی بلند و اندوهگین، پر از غصه و ناامیدی، به سمت آزمایشگاه دوید.

واژگان:

  • wonder (v): تردید داشتن، با خود فکر کردن
  • without end (adv phrase): بی‌پایان، تا ابد
  • wire (n): سیم
  • pull off (phrasal v): جدا کردن، کندن (اینجا: سیم‌ها را کشیدن و جدا کردن)
  • sharp (adj): تیز
  • cut through (phrasal verb): بریدن از میان، قطع کردن

متن اصلی:

‘You have destroyed all my hopes of happiness,’ he cried. ‘You have left me with one feeling—hate… and with one wish—to destroy your happiness. You will be sorry that you were ever born. Remember this: I shall be with you on your wedding night.’

He ran quickly out of the laboratory, and I watched him as he left the island in his boat and sailed away across the sea. I sat and cried as I thought of the danger to Elizabeth. But I knew that the monster would not visit us until our wedding night. I would not die easily, and I would try to kill him before he could kill me.

The next morning I received a letter from Henry. He told me that he was waiting for me to return. I decided to clear the laboratory and to leave the island on the following day. So I returned to the laboratory, where the pieces of the woman monster’s body still lay on the floor. I put them all in a large bag with some heavy stones. Then I took the bag to my boat and sailed out to sea. I threw the bag into deep water, and watched it disappear.

ترجمه متن:

فریاد زد: “تو همه امید من از خوشبختی رو از بین بردی. تو من رو فقط با یه حس رها کردی، تنفر… و با یه آرزو، نابود کردن خوشبختیت. حتی از به دنیا اومدنتم پشیمون می‌شی. اینو یادت باشه: تو شب عروسیت باهاتم.”

با سرعت از آزمایشگاه بیرون دوید، و تا زمانی که جزیره را با قایقش ترک کرد و به دوردست های دریا رفت، نگاهش کردم. نشستم و با فکر در خطر بودن الیزابت گریه کردم. ولی می‌دانستم که هیولا تا شب عروسیمان به سراغمان نخواهد آمد. من به راحتی نمی‌مردم، و تلاش می‌کردم تا قبل از این که ما را بکشد، او را بکشم.

صبح روز بعد یک نامه از هنری دریافت کردم. به من گفت که منتظر من است تا برگردیم. تصمیم گرفتم که آزمایشگاه را تمیز کنم تا جزیره را روز بعد ترک کنم. پس به آزمایشگاه برگشتم، جایی که تکه های بدن هیولای زن هنوز روی زمین بود. همه تکه ها را با چند سنگ سنگین در کیسه بزرگی انداختم. بعد کیسه را به قایقم بردم و به دریا رفتم. کیسه را درون آب عمیق انداختم و تا زمانی که ناپدید شد نگاهش کردم.

واژگان:

  • sailed away (phrasal v): به سمت دریا حرکت کردن / قایقرانی و دور شدن
  • across the sea (prep phrase): در سرتاسر یا آن ‌طرف دریا
  • clear (v): تمیز و خالی کردن (اینجا معنی “پاک‌سازی کردن” آزمایشگاه)
  • pieces (n): قطعات (اینجا برای تکه‌های بدن → کمی خاص و سنگین‌تر از معنی ساده‌ی “تکه”)
  • lay (v, past of lie): در این جا به معنی روی زمین افتاده بودن
  • sailed out to (phrasal v): به سمت دریا حرکت کردن / با قایق بیرون رفتن (تأکید روی خروج از ساحل و حرکت به سمت آب‌های باز)

متن اصلی:

I was happier than I had felt for months. I knew I had done the right thing, and now there would be no second monster to follow the first. I was very tired, and I went to sleep in the boat. I do not know how long I slept, but when I woke up, I was in the middle of a storm. The wind was driving me further out to sea and my boat began to fill with water. I knew I was in great danger.

After some hours the storm passed, and I saw land to the south. Soon I could see the beach… and a crowd of people standing and watching me. Their faces were cold and unfriendly. As I landed, four of the men came towards me and took me by the arms.

‘We are taking you to Mr Kerwin, the judge. He wants to ask you some questions about the murder of a man here last night,’ one of the men told me.

I was sad to hear of the murder, but I did not worry about it. I had been far away at the time, and knew nothing about any murder. It would be easy to explain that. So I went with the men to the large house where Judge Kerwin lived.

The judge was an old, kind man, but his face was very serious as he looked at me. He asked a number of men to tell me what they had seen and found the night before.

ترجمه متن:

خوشحال تر از هر زمان دیگری در چند ماه گذشته بودم. می‌دانستم که کار درست را انجام داده‌ام، و حالا هیچ هیولای دیگری نبود تا از هیولای اول پیروی کند. بسیار خسته بودم، و در قایق به خواب رفتم. نمی‌دانم که چه مدت خوابیدم، ولی وقتی بیدار شدم، در میان یک طوفان بودم. باد من را بیشتر به دل دریا می‌برد و قایقم شروع به پر شدن از آب کرد. می‌دانستم که در خطر بزرگی هستم.

چند ساعت بعد طوفان آرام شد، و در جنوب خشکی دیدم. زود توانستم ساحل را ببینم… و جمعیتی از مردم ایستاده بودند و مرا نگاه می‌کردند. صورتشان سرد و غیر دوستانه بود. وقتی به خشکی رسیدم، چهار مرد به سمت من آمدند و دستانم را گرفتند.

یکی از مرد ها به من گفت: “داریم تو رو می‌بریم پیش قاضی، آقای کروین. ایشون می‌خوان ازت چند سوال درباره قتل مردی که دیشب این جا اتفاق افتاد، بپرسن.”

از شنیدن درمورد قتل ناراحت شدم، ولی درمورد آن نگران نبودم. در آن زمان من از آن جا دور بودم، و هیچ چیز درمورد قتل نمی‌دانستم. توضیح دادن آن راحت بود. پس با مرد ها به خانه بزرگی که قاضی کروین زندگی می‌کرد، رفتیم.

قاضی مرد پیر و مهربانی بود، ولی صورتش هنگامی که به من نگاه می‌کرد، بسیار جدی بود. از چند مرد خواست تا به من بگویند شب قبل چه چیزی دیده اند و پیدا کرده اند.

واژگان:

  • follow (v): دنبال کردن، پیروی کردن
  • further out to sea (phrase): دورتر به سمت دریا
  • fill with (phrasal v): پر شدن از
  • pass (v): سپری شدن، آرام شدن (برای چیزهایی مثل طوفان یا بحران)
  • crowd (n): جمعیت

 

متن اصلی:

CHAPTER 12
The first man told his story. He and his son were coming home from a long day’s fishing. It was a dark night, and on the beach they had fallen over the dead body of a man. They had carried the body to the nearest house, and found that it was a good-looking young man about twenty-five years old. There were the marks of fingers round his neck.

When they spoke of the marks of fingers, I remembered the murder of my brother and I felt a terrible fear. The son then told his story. He had seen a boat with a man in it, not far from the beach. He thought it was my boat. A woman had also seen a man in a boat sailing away from the beach. She thought I was the man.

Then I was taken to the room where the dead body lay. How can I tell you what I felt when I saw the body? I put my arms round it and cried: ‘What have I done? My friend! My dear friend!’ The body was Henry Clerval’s, and so now I had destroyed another person.

This third death was too much for me. I fell down in a kind of madness, and they had to carry me from the room. For two months I was very ill and wished only to die. But slowly my madness left me, and my health began to return.

ترجمه متن:

فصل دوازده

اولین مرد داستانش را تعریف کرد. او و پسرش بعد از یک روز طولانی ماهیگیری به خانه برمی‌گشتند. شب تاریکی بود، و در ساحل با جسد مردی برخورد کرده بودند. جسد را به نزدیک ترین خانه برده بودند، و فهمیده بودند که مردی جوان و خوش چهره و حدودا بیست و پنج ساله است. آثار انگشت هایی دور گردنش دیده می‌شد.

وقتی درمورد آثار انگشت ها صحبت می‌کردند، قتل برادرم را به یاد آوردم و احساس ترس زیادی کردم. سپس پسر داستانش را تعریف کرد. او قایقی با مردی داخلش دیده بود که از ساحل دور نبود. او فکر می‌کرد که قایق من است. زنی هم مردی در قایق دیده بود که از ساحل به سمت دریا می‌رفت. او فکر می‌کرد که من آن مرد بودم.

سپس به اتاقی برده شدم که جسد افتاده بود. چطور می‌توانم به شما بگویم که وقتی جسد را دیدم، چه حسی داشتم؟ دستانم را دورش گرفتم و گریه کردم: “من چکار کردم؟ دوست من! دوست عزیزم!” جسد متعلق به هنری کلروال بود، و حالا شخص دیگری را نابود کرده بودم.

این مرگ سوم برای من خیلی زیاد بود. در حالتی از جنون فرو رفتم، و مجبور شدند که مرا از اتاق ببرند. برای دو ماه بسیار مریض بودم و فقط آرزوی مرگ می‌کردم. ولی آرام جنونم من را ترک کرد، و سلامتی‌ام شروع به برگشتن کرد.

واژگان:

  •  fishing (n): ماهیگیری
  •  fallen over (phr v): برخورد کردن با، افتادن روی
  •  marks (n): آثار، نشانه‌ها
  •  sailing away (phr v): دور شدن با قایق
  •  fell down (phrasal v): از شدت شوک یا اضطراب به زمین افتادن / در حالتی از جنون فرو رفتن
  •  madness (n): جنون، حالت دیوانگی

متن اصلی:

At last I was able to speak to Judge Kerwin, and I asked for news of my family. ‘There is someone here who can answer your question better than I can,’ he said. ‘Your father arrived a few minutes ago, and is waiting to see you.’

For the first time since Henry’s death I felt some happiness. I held out my hands to my father as he came into the room, and he took me in his arms. He gave me the good news that Elizabeth and Ernest were safe and well.

I was really too ill to travel, but I asked my father to take me home immediately. The police had found somebody who had seen me on my island at the time of the murder, and so the judge let me go free.

My father looked after me on the long journey home, and sat with me for every minute. Night after night while I was asleep, I shouted that I was the murderer of William, Justine, and Henry. My father asked me why I said these awful things. I wanted to answer his question, but I could not tell him my terrible secret. He thought that I was still a little mad.

ترجمه متن:

در آخر قادر به صحبت با قاضی کروین شدم، و از خانواده ام پرسیدم. او گفت: “یکی این جاست که می‌تونه بهتر از من به سوالت پاسخ بده. پدرت چند دقیقه قبل رسید، و منتظره تا ببینتت.”

برای اولین بار بعد از مرگ هنری کمی احساس خوشبختی کردم. وقتی داخل اتاق آمد دستانم را به سمتش دراز کردم و او من را در آغوش گرفت. به من خبرهای خوبی داد که الیزابت و ارنست در امنیت و خوب هستند.

واقعا برای سفر کردن بسیار مریض بودم، ولی از پدرم خواستم تا من را فورا به خانه ببرد. پلیس کسی را پیدا کرده بود که من را در جزیره هنگام وقوع قتل دیده بود، پس قاضی من را آزاد کرد.

پدرم هنگاه سفر طولانی به خانه مراقب من بود، و هر دقیقه با من بود. شب ها و شب ها هنگامی که خوابیده بودم، فریاد می‌زدم که من ویلیام، جاستین و هنری را کشته‌ام.

پدرم از من پرسید که چرا این چیزهای وحشتناک را می‌گویم. می‌خواستم که به سوالش پاسخ بدهم، ولی نمی‌توانستم راز وحشتناکم را به او بگویم. فکر می‌کرد که هنوز کمی دیوانه‌ام.

واژگان:

  •  held out (phr v): دست دراز کردن (چیزی برای دادن یا گرفتن)
  •  took me in his arms (phr v): من را در آغوش گرفت
  •  go free (phr v): آزاد شدن، رها شدن
  •  looked after (phr v): مراقبت کردن از، نگهداری کردن

 

متن اصلی:

We stayed for a few days in Paris on the way home, and Elizabeth wrote to me at our hotel. This is what her letter said:

My dearest Victor,
I am so happy to know that you will soon be home. But I am afraid that Henry’s death is not the only reason for your sadness. Do you still want to marry me, or do you love another woman? You must tell me. I love you, Victor, and I dream of the day when I shall be your wife. But I do not want you to marry me just because your parents wanted it. I can only be happy if you are happy.

Do not answer this letter. Wait until you arrive before you give me your answer. But if you are well, and if I can make you smile, I need nothing more to make me happy.

With all my love,

Elizabeth

ترجمه متن:

در راه خانه برای چند روز در پاریس ماندیم، و الیزابت نامه ای به من در هتلمان نوشت. این چیزی است که نامه‌اش می‌گفت:

عزیزترینم ویکتور،

خیلی از فهمیدن این که تو به زودی خانه ای‌ خوشحال شدم. ولی می‌ترسم که مرگ هنری تنها دلیل ناراحتی تو نباشد. هنوز می‌خواهی با من ازدواج کنی یا زن دیگری را دوست داری؟ باید به من بگویی. من دوستت دارم، ویکتور، و رویای روزی را دارم که همسرت شده‌ام. ولی از تو نمی‌خواهم با من ازدواج کنی فقط چون خانواده‌ات این را خواسته‌اند. من فقط وقتی خوشحالم که تو خوشحال هستی.

به این نامه پاسخ نده. صبر کن تا وقتی رسیدی، پاسخ من را بدهی. ولی اگر خوب هستی، و اگر می‌توانم کاری کنم لبخند بزنی، چیزی بیشتر برای خوشحال شدنم نیاز ندارم.

با تمام عشقم،

الیزابت

واژگان:

  •  way home (n): مسیر خانه
  •  write (v): نامه نوشتن
  •  dearest (adj): عزیزترین، گرامی‌ترین
  •  dream of (phr v): رویای چیزی را داشتن، تصور کردن

متن اصلی:

I replied immediately. I told her that I loved her very much and wanted to marry her. I remembered the monster’s promise to be with me on the night of my wedding. Let him come. We would fight to the death on that night. And after that fight, I would either be dead and at peace, or alive and free… free to be happy with Elizabeth.

We arrived in Geneva soon after my letter had reached Elizabeth. It was wonderful to see her again. She ran into my arms and I held her close. She cried when she saw how thin and old I looked. She, too, was thinner because she had worried about me so much. But her gentleness and her love made her as beautiful as ever.

We agreed that the wedding would be in ten days’ time. As the day came nearer, I became more and more afraid. I tried to hide my fear, and laughed and smiled as often as I could. Elizabeth knew that I was unhappy, but she was sure she could give me happiness. She looked forward to our wedding. I began to carry a gun and a knife with me everywhere I went.

ترجمه متن:

فورا پاسخ دادم. به او گفتم که او را بسیار دوست دارم و می‌خواهم با او ازدواج کنم. قول هیولا را به یاد آوردم که در شب عروسی‌ام با من خواهد بود. به او اجازه دادم بیاید. در آن شب تا حد مرگ با او می‌جنگیم. و بعد از آن جنگ، یا مرده و در آرامش بودم، یا زنده و آزاد… آزاد برای خوشحال بودن با الیزابت.

زود بعد از این که نامه ام به الیزابت رسید، به ژنو رسیدیم. دوباره دیدن او فوق العاده بود. در آغوشم دوید و او را محکم بغل کردم. وقتی دید که چقدر لاغر و پیر به نظر می‌رسم، گریه کرد. او هم چون بسیار نگرانم بود، لاغر تر شده بود. اما مهربانی و عشق او، او را از همیشه زیباتر کرده بود.

توافق کردیم تا عروسی ده روز دیگر باشد. هرچه آن روز نزدیک تر می‌شد، بیشتر و بیشتر می‌ترسیدم. تلاش میکردم تا ترسم را مخفی کنم، و اغلب تا جایی که می‌توانستم می‌خندیدم و لبخند می‌زدم. الیزابت می‌دانست که من ناراحتم، ولی مطمئن بود که می‌تواند مرا خوشبخت کند. منتظر عروسیمان بود. شروع به بردن اسلحه و چاقو با خودم به هرجایی که می‌رفتم، کردم.

واژگان:

  • held her close (phr v): او را محکم در آغوش گرفتم
  • gentleness (n): مهربانی، لطافت
  • agreed (v): توافق کردن
  • looked forward to (phr v): چشم انتظار بودن، مشتاق چیزی بودن
  • carry (v): حمل کردن، همراه داشتن
  • gun (n): تفنگ، اسلحه

 

حرف آخر:

در این فصل، توجه اصلی بر ویکتور و دغدغه‌های انسانی اوست، نه موجود. هر تصمیم و نگرانی او بازتابی از ترس، مسئولیت و امید است. خواننده شاهد تلاش ویکتور برای محافظت از عزیزانش و مقابله با خطرات پیش‌روست. این داستان یادآور می‌شود که حتی در شرایط سخت، انتخاب‌ها و مسئولیت‌های ما مسیر زندگی ما را می‌سازند.

نظر شما چیست؟ اگر جای ویکتور بودید، چگونه با این ترس و مسئولیت روبه‌رو می‌شدید؟ تجربه و دیدگاه خود را در کامنت‌ها به اشتراک بگذارید و ماجرا را دنبال کنید…

 

 

 

 

 

دیدگاه‌ها ۲
ارسال دیدگاه جدید