تحلیل کتاب Frankenstein فصل 7 و 8
آموزش زبان انگلیسی با استفاده از کتابهای داستان، یکی از روشهای جذاب و مؤثر برای تقویت مهارتهای زبانی است. این روش به یادگیرنده کمک میکند تا واژگان و ساختارهای گرامری را در بستر واقعی و کاربردی بیاموزد. علاوه بر این، خواندن داستانها باعث افزایش علاقه و انگیزه در فرآیند یادگیری میشود.
مجموعه کتابهای Oxford Bookworms با سطوح مختلف، گزینهای عالی برای تقویت مهارت خواندن زبان انگلیسی است. این کتابها با داستانهای جذاب و سادهسازیشده، به یادگیرندگان کمک میکنند زبان را بهصورت طبیعیتر و مؤثرتر بیاموزند.
در این مقاله، یکی از کتابهای سطح سوم این مجموعه به نام Frankenstein را بررسی میکنیم. ابتدا خلاصهای کوتاه از داستان ارائه میدهیم و سپس با ترجمه و تحلیل فصلها پیش میرویم تا ببینیم چگونه این کتاب میتواند به یادگیری زبان انگلیسی کمک کند.
معرفی کتاب
نام کتاب: Frankenstein
نویسنده: مری شلی (Mary Shelley)
سطح: ۳ (مناسب برای زبانآموزان سطح پیشمتوسط تا متوسط در مجموعه Stage 3)
کتاب Frankenstein یکی از مشهورترین و کلاسیکترین داستانهای ادبیات انگلیس است که در نسخهی سادهشدهی مجموعه Oxford Bookworms برای زبانآموزان بازنویسی شده است. داستان کتاب Frankenstein دربارهی دکتر ویکتور فرانکنشتاین است؛ دانشمندی جوان و بلندپرواز که با آزمایشهای خود موفق میشود موجودی زنده از اجزای بدن انسانها خلق کند. اما این موفقیت بهجای شادی، آغازگر ترس، اندوه و حوادثی تراژیک میشود.
زبان ساده، روایت روان و در عین حال فضای پرهیجان و پرتنش داستان، این کتاب را به گزینهای بسیار مناسب برای تقویت مهارت خواندن و افزایش دایرهی لغات زبان انگلیسی در سطح متوسط تبدیل میکند.
در ادامه، کتاب Frankenstein را فصل به فصل مرور کرده و همزمان به تحلیل و ترجمه بخشهایی از متن میپردازیم تا ببینیم چگونه مطالعهی این اثر میتواند به یادگیری بهتر زبان کمک کند.
ویژگی های کتاب
کتاب Frankenstein از مجموعه سطح سوم Oxford Bookworms با حدود ۱۰۰۰ واژه کلیدی نوشته شده و برای زبانآموزانی که از سطح مبتدی فراتر رفتهاند، گزینهای مناسب است. این کتاب با فضای هیجانانگیز و کمی ترسناک خود، واژگان مرتبط با علم، اخلاق، احساسات و روابط انسانی را در قالب داستانی جذاب آموزش میدهد. ساختار ساده جملات و روایت اولشخص از زبان ویکتور فرانکنشتاین، درک مطلب را آسانتر میکند و به زبانآموز کمک میکند ارتباط بهتری با شخصیت اصلی و موجود اسرارآمیز داستان برقرار کند. هر فصل بهتدریج خواننده را وارد دنیایی پر رمز و راز و پرماجرا میکند که هم در مسیر یادگیری زبان مفید است و هم حس کنجکاوی و هیجان را در او تقویت میکند.
داستان
در فصلهای هفتم و هشتم Frankenstein، پردهای تازه از تنهایی و رنج گشوده میشود. موجودی که از دل تاریکی و آزمایشهای ویکتور زاده شده، سرگردان در جهانی ناشناخته قدم میزند. او با دنیایی روبهروست که نگاهش آمیخته به وحشت و نفرت است، اما در دل خود تشنگی عجیبی برای محبت و همدلی دارد.
در سکوت کلبهای پنهان، رازهایی از انسانیت و بیرحمی، عشق و از دستدادن آشکار میشود. اما آیا موجودی چنین غریب میتواند جایی میان انسانها بیابد یا محکوم است برای همیشه در سایهها زندگی کند؟
راهنمای متن
در این مقاله، تمامی کلمات دشوار با ترجمه فارسی آنها ارائه شدهاند. برای راحتی مطالعه، کلمات بر اساس نوع دستوری دستهبندی شدهاند:
- اسمها (n)
- افعال (v)
- صفتها (adj)
- قیدها (adv)
- حروف اضافه (prep)
- افعال چند کلمهای / فریزال وربها (phrasal verbs)
همچنین، تمامی کلمات مهم و کلیدی در متن پررنگ شدهاند تا راحتتر دیده شوند و یادگیری آنها آسانتر شود. این روش به خواننده کمک میکند تا هم معنی و هم نقش دستوری هر کلمه را به سرعت درک کند و در بهبود مهارتهای زبانی خود استفاده نماید.
فایل صوتی:
متن اصلی:
The Monster’s Story
CHAPTER 7
After I had left the laboratory, I escaped into the country outside the town. I soon felt hungry and thirsty, and my first food was fruit which I found on some trees near a river. I drank from the river and then lay down and went to sleep. At first my eyes and ears did not work very well, but after a while I began to see and hear clearly.
One day, snow began to fall. Of course, I had never walked in snow before, and I found that it made my feet very cold. I realized that I needed food and a place to get warm. Soon I saw a small hut where an old man was cooking his breakfast over a fire. When the old man saw me, he shouted loudly and ran away as fast as he could. I did not understand what the man was doing, but I wanted to be near the fire. So I sat down in the warm, and ate the man’s breakfast.
Then I walked across empty fields for some hours until I reached a village. I went into one of the houses, but there were children inside. They began to scream when they saw me, and their mother fainted. The whole village came to see what was the trouble. Some of the people ran away when they saw me, but the others shouted and threw stones at me. They wanted to kill me. I was badly hurt, but I escaped and ran into the open country.
ترجمه متن:
داستان هیولا
فصل هفتم
بعد از این که آزمایشگاه را ترک کردم، به بیرون از شهر فرار کردم. زود احساس گرسنگی و تشنگی کردم، و اولین غذایم میوه بود که روی درخت های نزدیک رودخانه پیدا کرده بودم. از رودخانه نوشیدم و بعد دراز کشیدم و به خواب رفتم. اوایل چشم ها و گوش هایم خیلی خوب کار نمیکرد، ولی بعد از مدتی شروع به واضح دیدن و شنیدن کردم.
یک روز، برف شروع به باریدن کرد. البته، قبلا هیچ وقت در برف قدم نزده بودم، و متوجه شدم که پاهایم بسیار سرد شدند. متوجه شدم که به غذا و جایی برای گرم شدن نیاز داشتم. زود کلبه کوچکی دیدم که مرد پیری درحال درست کردن صبحانه اش روی آتش بود. وقتی مرد پیر مرا دید، بلند فریاد زد و تا جایی که میتوانست سریع فرار کرد. نمیفهمیدم که مرد داشت چکار میکرد، ولی میخواستم به آتش نزدیک تر باشم. پس در گرما نشستم، و صبحانه مرد را خوردم.
بعد برای چند ساعت در دشت های خالی تا زمانی که به یک روستا رسیدم، قدم زدم. داخل یکی از خانه ها رفتم، ولی چند بچه داخل بودند. وقتی من را دیدند، شروع به جیغ زدن کردند، و مادرشان بیهوش شد. همه اهالی روستا آمدند تا ببینند مشکل چیست. بعضی از مردم وقتی من را دیدند فرار کردند، ولی بقیه فریاد زدند و به سمتم سنگ پرت کردند و میخواستند من را بکشند. شدیدا زخمی شدم، ولی فرار کردم و داخل منطقه باز بیرون از روستا شدم.
واژگان:
- laboratory (n): آزمایشگاه
- escape (v): فرار کردن
- country (n): روستا
- realize (v): متوجه شدن، درک کردن
- hut (n): کلبه
- shout (v): فریاد زدن
- faint (v): بیهوش شدن، غش کردن
- village (n): روستا
- throw (v): پرت کردن
- hurt (adj/v): زخمی / زخمی کردن
- field (n): دشت، مزرعه
- open country (n): منطقه باز (بیرون از روستا/شهر)
متن اصلی:
Later, I found an empty hut, which was built against the wall of a small house. I was afraid to go into the house after what had happened in the village, so I hid in the hut. There I was safe, and could escape from the cold, and hide from people who wished to hurt me.
And then I found that there was a small hole in the wall between the hut and the house. Through this hole I could see into the room next to the hut. Three people lived in the house: a beautiful girl, an old man, and a young man. Day after day I watched the three people. I saw how kind they were to each other. I wanted so much to go into the house and be with them, but I knew I must stay in the hut. I could not forget how the village people had hurt me when I tried to go into the house there.
ترجمه متن:
بعدا، کلبه ای خالی پیدا کردم که چسبیده به دیوار خانه ای کوچک ساخته شده بود. بعد از اتفاقی که در روستا افتاد، میترسیدم که به داخل خانه بروم؛ پس در کلبه مخفی شدم. آن جا در امان بودم، و میتوانستم از سرما فرار کنم، و از مردمی که میخواستند به من آسیب برسانند پنهان شوم.
و بعد فهمیدم که یک سوراخ کوچک در دیوار بین کلبه و خانه بود. از سوراخ میتوانستم داخل اتاق کنار کلبه را ببینم. سه نفر درون آن خانه زندگی میکردند: یک دختر زیبا، یک مرد پیر، و یک مرد جوان. روز به روز آن سه نفر را نگاه میکردم. دیدم که چقدر با یکدیگر مهربان بودند. به شدت میخواستم به خانه بروم و با آن ها باشم، ولی میدانستم که باید در کلبه بمانم. نمیتوانستم فراموش کنم که مردم روستا وقتی تلاش کردم به داخل خانه ها بروم، چطور به من صدمه زدند.
واژگان:
- against (prep): چسبیده به، تکیه داده به
- wish to (v): خواستن (مودبانهتر)
- find (v): فهمیدن
- hole (n): سوراخ
- through (prep): از میان، از طریق
متن اصلی:
Each night, after the people in the house had gone to bed, I stole some of their food for myself. But soon I realized that the old man was blind. And I realized too that often the three of them did not have enough to eat. I saw the two young people put extra food on the blind man’s plate, although they were hungry themselves. When I saw that, I stopped stealing their food. Their life was already hard enough, so I went back to the wild fruit in the woods.
I tried to help them in other ways, too. During the night I cut firewood for them, and added it secretly to the wood which the young man had cut during the day. I was very happy to see how much this pleased the young man. After a while I began to understand some of the noises that the people made to each other. The first words that I understood were words like “fire” and “bread”. I also learnt that the three people called each other by names. The girl was Agatha, the young man was Felix, and the old man was called Father. I tried to make the noises that they made, and slowly I began to speak.
ترجمه متن:
هر شب، بعد از اینکه ساکنان خانه به تختشان میرفتند، بعضی از غذاهایشان را برای خودم میدزدیدم. ولی زود متوجه شدم که مرد پیر نابینا بود. و همچنین متوجه شدم که آن سه نفر غذای کافی برای خوردن نداشتند. دیدم که آن دو آدم جوان با این که خودشان گرسنه بودند، غذای اضافه بر بشقاب مرد کور میگذاشتند. وقتی آن را دیدم، دست از دزدیدن غذایشان کشیدم. زندگیشان به اندازه کافی سخت بود، پس دوباره به میوه های وحشی جنگل رو برگرداندم.
هم چنین تلاش کردم تا با راه دیگری به آن ها کمک کنم. در طول شب برای آن ها هیزم میبریدم، و مخفیانه آن ها را به چوب هایی که مرد جوان در طول روز بریده بود اضافه میکردم. از دیدن این که چقدر این مرد جوان را خوشحال میکرد، خیلی خوشحال بودم. بعد از مدتی شروع به فهمیدن چند صدا که مردم برای یک دیگر ایجاد میکردند، کردم. اولین کلماتی که میفهمیدم کلماتی مثل “آتش” و “نان” بودند. هم چنین فهمیدم که آن سه نفر هم دیگر را به اسم صدا میکنند. اسم دختر آگاتا بود، مرد جوان فلیکس و مرد پیر را پدر صدا میزدند. تلاش کردم تا صدایی که آن ها تولید میکردند را تولید کنم، و به تدریج شروع به صحبت کردن کردم.
واژگان:
- steal (v): دزدیدن (گذشته: stole)
- blind (adj): نابینا
- extra (adj): اضافه، بیشتر از مقدار لازم
- plate (n): بشقاب
- wood (n): جنگل
- wood / firewood (n): هیزم
متن اصلی:
The two young people were very beautiful. One day I saw my own face in the water of the river. It was a terrible face. I understood why people were frightened, why they shouted and threw stones. I knew then that I could not let these beautiful people see me. They would be frightened by my horrible face and body. Summer was coming, and I continued to watch and learn. I also continued to help the two people and their father, and did many jobs for them in the night. They were always surprised in the morning when they saw what I had done. I heard them talk about the “good creature” who did these “wonderful” things. But the family were often sad, and I wished I could make them happy. I looked forward to the time when I could speak well enough to talk to them. And I was happy because I was sure I would soon have three good friends.
ترجمه متن:
دو آدم جوان خیلی زیبا بودند. یک روز صورت خودم را در آب رودخانه دیدم. صورت افتضاحی بود. فهمیدم که چرا مردم وحشت زده شدند، چرا داد زدند و سنگ پرتاب کردند. بعد فهمیدم که نمیتوانم به این آدم های زیبا اجازه دهم مرا ببینند. از صورت و بدن وحشتناک من وحشت زده خواهند شد. تابستان درحال رسیدن بود، و دیدن و یاد گرفتن را ادامه دادم. هم چنین به کمک به دو آدم جوان و پدرشان ادامه دادم، و کارهای زیادی برای آن ها در شب انجام دادم. آن ها همیشه صبح ها وقتی میدیدند من چه کردهام، شگفت زده میشدند. میشنیدم که درمورد “موجود خوبی” که این کارهای “فوق العاده” را انجام داده است صحبت میکردند. ولی خانواده معمولا ناراحت بود، و آرزو میکردم میتوانستم خوشحالشان کنم. منتظر روزی بودم که بتوام به اندازه کافی خوب صحبت کنم تا با آن ها حرف بزنم. و خیلی خوشحال بودم چون مطمئن بودم که به زودی سه دوست خوب خواهم داشت.
واژگان:
- river (n): رودخانه
- look forward (phrasal verb): منتظر بودن
متن اصلی:
CHAPTER 8
One day in summer a lady on horseback rode up to the house and knocked on the door. She had dark hair, and was very beautiful. The family were all very pleased to see her. I soon learnt that her name was Sophie. She could not speak the family’s language, and each evening Felix taught her some words. This was a very great help to me, because I was able to learn the meaning of many words that I had not been able to understand before. Felix taught Sophie from books about what had happened in the world in the past. So I learnt about the Greeks and Romans, and about Christ, and about the first white men in America and the sad story of the Indians.
I could not understand why men who knew all about good and evil could hate and kill each other. I learnt other things too. I learnt that people think it is very important to have money and to come from a good family. I learnt of the love between mother and father and child. And I realized that I had no family. The more I learnt, the more I thought, and the more unhappy I became.
فصل هشتم
یک روز تابستانی زنی روی پشت اسب به سمت خانه راند و در زد. موهای تیره ای داشت و خیلی زیبا بود. کل خانواده بسیار از دیدن او خوشحال شدند. خیلی زود فهمیدم که اسمش سوفی بود. نمیتوانست به زبان خانواده صحبت کند، و هر شب فلیکس به او چند کلمه یاد میداد و این کمک بزرگی به من بود، چون میتوانستم معنی کلمه هایی که قبلا نمیتوانستم بفهمم را یاد بگیرم. فلیکس ازکتاب ها درمورد اتفاقات دنیا که در گذشته افتاده بود به سوفی یاد داد. بنابراین من درمورد یونانیان و رومیان و مسیحیان، و درمورد اولین سفید پوستان آمریکا و داستان غم انگیز سرخ پوست ها یاد گرفتم.
نمیتوانستم بفهمم که چرا انسان هایی که همه چیز را درمورد خوب و شر میدانند، میتوانند متنفر باشند و هم دیگر را بکشند. چیزهای دیگری هم یاد گرفتم. فهمیدم که مردم فکر میکنند پول داشتن و از یک خانواده خوب آمدن خیلی مهم است. درمورد عشق بین مادر و پدر و بچه یاد گرفتم. و فهمیدم که من هیچ خانواده ای ندارم. هرچه بیشتر یاد میگرفتم، هرچه بیشتر فکر میکردم، بیشتر ناراحت میشدم.
واژگان:
- knock (v): در زدن
- Indian (n): هندی، سرخ پوست
متن اصلی:
Soon I discovered who Sophie was. The two families had met in France after Sophie and her father arrived there from Turkey, their own country. Sophie’s father was put in prison by the French, but Felix and his father had helped him to escape and leave France. When the French discovered this, Felix and his family lost all their lands and money, and had to leave France for ever. Now I knew why they were so sad, and why they were poor.
But that was not all. Sophie and Felix loved each other, and Sophie’s father had promised that they could marry. Then, when he learnt that Felix had lost all his money, he broke his promise. But Sophie loved Felix very much, so she took some money and escaped from her father to search for Felix.
I had learnt to love these good people and I could not wait another day to introduce myself. I decided to speak first to the father, because he was blind, and would not be frightened by my terrible face and body. One day the three young people went for a walk while the old man rested. When they had gone, I went to the door of the house and knocked on it. The old man told me to enter, and to sit down.
ترجمه متن:
زود فهمیدم که سوفی چه کسی بود. دو خانواده در فرانسه بعد از این که سوفی و پدرش از ترکیه، کشورشان، رسیده بودند با همدیگر ملاقات کرده بودند. پدر سوفی توسط فرانسوی ها به زندان افتاده بود، ولی فلیکس و پدرش برای فرار و ترک فرانسه به او کمک کرده بودند. وقتی فرانسوی ها این را فهمیدند، فلیکس و خانواده اش تمام زمین ها و پول هایشان را از دست دادند و باید برای همیشه فرانسه را ترک میکردند. حالا میفهمیدم چرا آن ها خیلی ناراحت بودند، و چرا فقیر بودند.
ولی این همه آن نبود. سوفی و فلیکس هم دیگر را دوست داشتند، و پدر سوفی قول داده بود که آن ها میتوانند ازدواج کنند. بعدا، وقتی فهمید که فلیکس تمام پول هایش را از دست داده است، قولش را شکست. ولی سوفی فلیکس را بسیار دوست داشت، پس کمی پول برداشت و برای پیدا کردن فلیکس از پدرش فرار کرد.
یاد گرفته بودم که این آدم های خوب را دوست داشته باشم و نمیتوانستم یک روز دیگر را برای معرفی کردن خودم صبر کنم. تصمیم گرفتم که اول با پدر صحبت کنم، چون کور بود و از صورت و بدن وحشتناک من وحشت زده نمیشد. یک روز وقتی مرد پیر درحال استراحت بود، سه جوان برای قدم زدن رفتند. وقتی آن ها رفته بودند، به سمت در خانه رفتم و در زدم. مرد پیر به من گفت تا وارد شوم و بنشینم.
واژگان:
- land (n): زمین
- breaking the promise (idiom): قول شکستن، به عهد وفا نکردن
- introduce (v): معرفی کردن
متن اصلی:
“Thank you,” I said. “I am a traveller, and I’m tired and sad. I have no family or friends. The people that I want to have as my friends have never seen me. If they don’t take me into their home, I shall be alone in the world.”
“Don’t be so sad,” the old man said. “You will find that the hearts of men are full of love. If these friends are good people, they will welcome you.”
“They are kind, and the best people in the world,” I said. “But when they meet me, they may not see a kind creature who has helped them. Instead they may see a monster, and they will hate me.”
“That mustn’t happen,” the old man said. “My family and I have had our difficult times, and we’ll help you.”
ترجمه متن:
گفتم: “ممنونم. من یه مسافرم، و خسته و ناراحتم. هیچ خانواده یا دوستی ندارم. کسایی که میخوام دوست من باشن هیچ وقت من رو ندیدن. اگه اونا منو تو خونشون نبرن، تو دنیا تنها میمونم.”
مرد پیر گفت: “ناراحت نباش. میفهمی که قلب انسان ها پر از عشقه. اگه این دوستا آدم های خوبی باشن، تو رو میپذیرن.”
گفتم: “اونا مهربونن و بهترین آدمای جهانن. ولی وقتی من رو ببینن، احتمالا یه موجود مهربون که بهشون کمک کرده رو نمیبینن. به جاش احتمالا یه هیولا میبینن، و ازم متنفر میشن.”
مرد پیر گفت: “این اتفاق نمیافته. من و خانواده ام دوران سختی داشتیم و بهت کمک میکنیم.”
واژگان:
- instead (adv): در عوض، به جای
متن اصلی:
“You are a very good man,” I said, “and if you help me, I shall be able to live with my friends and enjoy their love.”
At that moment I heard the young people returning from their walk. I caught the old man’s hand, and cried, “Now is the time! Save me and help me! You and your family are the friends that I am talking about.”
Then the door opened, and in came Felix, Sophie, and Agatha. Their faces were filled with horror and fear when they saw me. Agatha fainted, and Sophie ran out of the house. Felix ran forward and pulled me away from his father. He threw me to the ground and hit me again and again with his heavy stick. I did not lift a hand against him. I did not want to hurt him or any of them. My heart was heavy, and all hope left me. I ran out of the house and later returned silently to my hut. Nobody saw me.
ترجمه متن:
گفتم: “تو آدم خیلی خوبی هستی. و اگه بهم کمک کنی، میتونم با دوستام زندگی کنم و از عشقشون لذت ببرم.”
در آن لحظه صدای بازگشتن جوان ها از پیاده روی را شنیدم. دست پیرمرد را گرفتم و فریاد زدم: “الان وقتشه! نجاتم بده و کمکم کن! تو و خانوادت دوستایی هستن که درموردشون صحبت میکنم.”
بعد در باز شد و فلیکس و سوفی و آگاتا وارد شدند. وقتی من را دیدند، صورتشان پر از ترس و وحشت بود. آگاتا بیهوش شد و سوفی از خانه بیرون دوید. فلیکس به سمت من دوید و مرا از پدرش دور کرد. من را به زمین انداخت و دوباره و دوباره من را با چوب سنگینش زد. دستم را روی او بلند نکردم. نمیخواستم که به او یا هیچ کدام از آن ها صدمه بزنم. قلبم سنگین شده بود و همه امیدم از بین رفت. از خانه بیرون دویدم و بعد در سکوت به کلبه ام برگشتم و هیچ کس مرا ندید.
واژگان:
- return (v): بازگشتن
- pull away (phrasal verb): دور کردن کسی
- lift (v): بلند کردن، بالا بردن
- against (prep): در برابر، در مقابل
حرف آخر:
اما این تنها آغاز اعترافات موجود است… آنچه او در دل دارد، میتواند سرنوشت ویکتور و همه اطرافیانش را برای همیشه دگرگون کند.
آیا حقیقت او شنیده خواهد شد؟
نظر شما درمورد این داستان چیست؟ آیا این مقاله برایتان مفید بوده است؟ نظراتتان را با ما در کامنتها به اشتراک بگذارید و با دنبال کردن ادامه داستان، ببینید سرنوشت هیولا و خالقش به کجا ختم میشود.














